تبليغاتX
دو قدم مانده به گل . . .
به نام خداوند بخشاینده ی مهربان
سلام . . .

برای مدتی بسیار طولانی نیستم .  عمری به جهان باقی بود تا سال آینده  برمی گردم . با آرزوی روزهایی خوش برای شما دوستان بی نهایت خوبم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:48  توسط مانیا وارسته   | 

 

 

دل در این بادیه بسیار شتافت

                 یک موی ندانست ولی موی شکافت

 

اندر دل من هزار خورشید بتافت

                آخـر بــه کمـال ِ ذره ای راه نیــافــت 

 

 

                                                        "    ابو علی سینا   "

 


 

همراه پدر بزرگم همیشه این دو بیت ـ بی نهایت زیبا رو زمزمه می کنم . . . حالا پدر بزرگم نیست و چند روزه تنها زمزمه می کنم : دل در این بادیه بسیار . . . .

خداوند حافظ این دوست نازنینم باشه . . . آمین  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:6  توسط مانیا وارسته   | 

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است کمی بایستی . . . .

 

                                    گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط مانیا وارسته   | 

نیم ساعت پیش ،

خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !


حسين پناهي متولد 1335 كهگيلويه و بويراحمد است. وي دوره چهارساله هنرجويي را در مدرسه «آناهيتا» پشت سر گذاشت و پس از آن به فعاليت در عرصه سينما پرداخت و بازيگري در تلويزيون را نيز تجربه كرد. به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده ،نحوه ی خاص گفتن ، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخ اش ، بازیگر نقش های خاصی بود . اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود تا بازیگر ! و این شاعرانگی در ذره ذره جان اش وجود داشت نخستین مجموعه شعر او به " نام من و نازی " در سال 1376 منتشر شد . این مجموعه ی شعر  ، تا کنون بیش از 16 بار تجدید چاپ شده و به 6 زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است . پناهي در 17 مرداد 1383 در تهران درگذشت.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:23  توسط مانیا وارسته   | 

 من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر.

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم ، در مهربانی ،

در دلتنگی در هزار همهمه دنیا ، یکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه این دل معصوم را بداند. و ترنم دلپذیرهرآهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است.

ای بهانه زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از

هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد همان طور عاشق ، همان طور مبهوت. با آن وقار بی مثال آیا کسی پیدا خواهد شد؟ از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر!

تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید. و او را که از من عاشق تر است

هزار بار خواهم بوسید

 


می خوام با این افکار دردت رو تسکین بدی خواهر خوبم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:8  توسط مانیا وارسته   | 

من دلم برای آن شب قشنگ

من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود

آن سیاهی و

سکوت

چشمک ستاره های دور

من دلم برای "او" گرفته است...

 

از : محمدرضا عبدالملکیان


 محمدرضا عبدالملكیان در چهارده خرداد سال 1336در نهاوند چشم به جهان گشود. او از شاعران نوجوی معاصر و فارغ التحصیل مقطع دكترا از دانشگاه كشاورزی تهران می باشد. اغلب سروده های او ، رنگی عاشقانه با درون مایه ی اجتماعی دارد که با لحنی صمیمی و زبانی ساده و خوش آهنگ و به دور از ابهام ، بیان گردیده است. انسان و احوالات درونی او و عشق به تعالی، مضامین اصلی دورن مایه ی شعری او را تشکیل می دهند که از مشخصه های شعری او نیز هستند. در اشعار او گرایش به یافتن زبانی خاص کاملا هویداست و در موفق ترین اشعار او جلوه ای محسوس دارد. اشعار او غالبا روایی است ، تا تصویری که دارای ترکیبات و تعبیرات بدیع و ابتکاری باشد . در شعر او گرایش به ساده زیستن و عشقی پاک بازتاب دارد. از او مجموعه های مه در مه (مجموعه شعر)، ریشه در ابر (مجموعه شعر)، مهربانی، رد پای روشن باران، آوازهای آبادی (مجموعه اشعار) و . . . چاپ و منتشر شده است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:50  توسط مانیا وارسته   | 

 عبور سایه ی بلند تو

غروب خورشید طالع را

نجوا کنان

می گذرد .

پرندگان ِ بی سرود

چون افسردگان مهر

بی رمق

هفت می شوند در افق !

 من نشسته در آخرین ایستگاه

رد ممتد آرزو هامان را

در تصور بیدار آسمان

قلب می کشم . . .

 

                                   مانیا وارسته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 15:33  توسط مانیا وارسته   | 

 

چون شیهه ای رمیده  

دندان می کشد بر پوست باد

گیسوان من

به پریشانی شب

که تاب می آورد

این هزار بغض نترکیده را

و دستانم . . . 

گم می شوند در هم  

بر بستر سینه

که درد ،

شخم می خورد

به حاصلخیزی اندوه . . .

نگاه محجوب ام

  گر چه مست می شود

و ارتعاش تپش هایم ،

تجلی اقتدار " ترس " ،

اما من

زیر رج خوردن خود

با دنیایی تَرَک

نخواهم شکست . . .

 

                                        مانیا وارسته

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:43  توسط مانیا وارسته   | 

 

گفت :  آنجا چشمه ی خورشید هاست .

آسمان ها روشن از نور وصفاست

موج اقیانوس جوان فضاست

باز من گفتم که بالا تر کجاست ؟

گفت بالا تر جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشت آسمان بی انتهاست

باز من گفتم که : بالاتر کجاست ؟

گفت : بالاتر از آنجا راه نیست

زآنکه آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست !

باز من گفتم که بالاتر کجاست ؟

لحظه ای در دیدگانم خیره شد

گفت : این اندیشه ها بس نا رساست !

گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه

تا نپنداری که گفتاری خطاست :

دورتر از چشمه ی خورشید ها ،

برتر از این عالم بی انتها ،

باز م بالاتر از عرش خدا ،

عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست .

                          شعر از :  فریدون مشیری


فریدون مشیری را همه میشناسیم . . .

وی شاعری توانا متولد شهریور ماه 1305 در تهران بود . مشیری از جمله میانه رو های عرصه ی شاعری بود که نه تعصبات سنت گرایان را ادامه داد و نه اسیر شهرت نوپردازان شد . وی در اشعارش بیش از همه خدمتگذار  انسانیت بود هر چند اشعارش بازتابی از همه ی مظاهر زندگی را در بر داشت .

از جمله اشعار مشهور وی شعر زیبای " کوچه " است .

فریدون مشیری در سوم آبان 1379 در سن 74 سالگی درگذشت .   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:5  توسط مانیا وارسته   | 

 

بر سینه ات نشست

زخم عمیق کاری دشمن

اما ،

ای سرو ایستاده نیفتادی

این رسم توست که ایستاده بمیری .

در تو ترانه های خنجر و خون

در تو پرندگان مهاجر

در تو سرود فتح

این گونه چشمهای تو روشن

هرگز نبوده است .

با خون تو ، میدان توپخانه

در خشم خلق بیدار می شود

مردم ز آنسوی توپخانه بدین سو

سرازیر می کنند

نان و گرسنگی به تساوی تقسیم می شود پ

ای سرو ایستاده

این مرگ توست که می سازد .

دشمن دیوار می کشد

این عابران خوب و ستم بر

نام تو را ، این عابران ژنده نمی دانند

و این دریغ هست ، اما

روزی که خلق بداند

هر قطره خون تو محراب می شود

این خلق نام بزرگ تو را

در هر سرود میهنی اش

آواز می دهد . . . .

 

                                     شعر از : خسرو گلسرخی


ندای سبز !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:0  توسط مانیا وارسته   |